تبلیغات
علم استنتاج(The Science of Deduction) - Napoleon of Crime
 

.To A Great Mind Nothing Is Little

Napoleon of Crime
نویسنده : Milad تاریخ : دوشنبه 10 اسفند 1394
نظرات
اصلا درباره ی این پست چیزی نمیگم برین و خودتون بخونین. ویژه ست.

http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/591/1772815/Pd_Moriarty_by_Sidney_Paget.gif
"امروز صبح در اتاقم نشسته بودم و داشتم این مسئله را بازبینی میکردم که در باز شد و پروفسور موریارتی پیش روی من حضور پیدا کرد. اعصاب من قوی است واتسن ولی باید اعتراف کنم که وقتی دیدم همان مردی که در افکارم است اینبار جلوی من ایستاده هل شدم. ظاهرش کاملا برایم آشنا بود. او بسیار  قدبلند و لاغر و پیشانی اش مانند گنبدی سفید است.چشمانش بطور عمیقی در سرش فرو رفته و صورتش کاملا تراشیده، کمرنگ و زاهدانه است. چهره اش حالتی مثل یک پروفسور دارد. شانه هایش بخواطر مطالعه ی زیاد حالت افتاده دارد و صورتش جلو آمده و دائما مانند یک خزنده ی عجیب به آهستگی از یک سمت به سمتی دیگر تکان میخورد.با چشمان پرچین و چروکش با دقت به من نگاه کرد و سرانجام گفت:
- جمجمه ی شما کمتر از انچه که نتظارش را داشتم تکامل پیدا کرده.دستکاری کردن تفنگی پر آنهم در داخل جیب لباس خواب عادت خطرناکی است.
حقیقت این است که به محض ورود او من فورا متوجه ی خطر شخصی ای که برایم بوجود آمد شدم. تنها راه فرار برای او این بود که مرا ساکت نگه دارد و من آنی هفت تیر را از کشو درآوردم و در جیبم گذاشتم طوری که برای او پنهان بود. وقتی این حرف را زد اسلحه را بیرون آوردم و آنرا روی میز گذاشتم. او هنوز در حال لبخند زدن بود و چشمانش سوسو میکردند ولی در چشمانش چیزی وجود داشت که باعث میشد از اینکه این اسلحه را دارم خوشحال باشم. او گفت:
- معلوم است که مرا نمیشناسید.
- برعکس فکر میکنم که کاملا مشخص است که شما را میشناسم. بنشینید، اگر چیزی برای گفتن دارید میتوانم پنج دقیقه به شما مهلت بدهم.
- هر چیزی که میخواهم بگویم قبلا از ذهن شما گذشته.
- پس حتما جواب من نیز به ذهن شما خطور کرده.
- شما سر حرف خود ایستاده اید؟
- کاملا.
او دستانش را داخل جیبش فرو برد و من هفت تیر را از روی میز برداشتم ولی فقط یک دفترچه یادداشت که تعدادی تاریخ روی آن نوشته شده بود بیرون آورد. گفت:
- شما در بیست و چهارم ژانویه راهتان با من طلاقی کرد، در روز بیست و سوم مزاحم  من شدید. در اواسط ماه فوریه من بخواطر شما به دردسر افتادم. در اواخر ماه مارچ نقشه های من کاملا مختل شدند و حالا در اواخر ماه آوریل بخواطر تعقیب پی در پی شما، خودم را در حال از دست دادن آزادی ام میبینم. وضعیت دارد غیرممکن میشود.
من پرسیدم:
- شما پیشنهادی دارید؟
- باید این پرونده را رهاکنید آقای هلمز. جدا باید این کار را بکنید.
صورتش را حرکت میداد. گفتم:
- بعد از دوشنبه.
- عجب عجب! مطمئن که مردی با ذکاوت شما میتواند درک کند که یک همچین کاری فقط یک پیامد میتواند داشته باشد. صرفنظر کردن شما امری ضروری است. شما اوضاع را بشکلی در آوردید که فقط یک تدبیر برای ما باقی مانده. دیدن درگیری شما با این مسئله برای من از لحاظ ذهنی لذت بخش بود و ساده بگویم اگر بخواهم احتیاطی بخرج بدهم، برای من اسباب تاسف خواهد بود. شما لبخند میزنید آقا اما به شما اطمینان میدهم که این چنین خواهد شد.
- خطر جزیی از حرفه ی من است.
- این خطر نیست بلکه نابودی ای حتمی است. شما نه فقط سر راه یک فرد بلکه جلوی تشکیلاتی نیرومند قرار گرفته اید که حتی با تمام هوشتان نیز نمیتوانید وسعت آنرا درک کنید. شما باید کنار بکشید آقای هلمز وگرنه زیر پا له میشوید.
از سر جایم بلد شدم و گفتم:
- متاسفم ولی این گفتگوی سرگرم کننده با شما باعث میشود که من از انجام کار مهمی دیگر که انتظارم را میکشد، غافل شوم.
او نیز بلند شد و سرش را با ناراحتی تکان داد. سرانجام گفت:
- خب خب. افسوس، اما هر کاری که میتوانستم انجام دادم. من با هر حرکت از بازی شما آشنایی دارم و شما تا قبل از دوشنبه هیچ کاری نمیتوانید بکنید. این دوئلی است بین شما و من آقای هلمز. شما امیدوارید مرا به زندان بیاندازید من به شما میگویم که هر گز به زندان نخواهم رفت. شما امیدوارید مرا شکست بدهید، من به شما میگویم که من هرگز از شما شکست نخواهم خورد. اگر شما به آن اندازه باهوش هستید که مرا نابود کنید، مطمئن باشید که من نیز با همان شدت، همان کار را باشما خواهم کرد.
- شما چند تعریف از من کردید آقای موریارتی، بگذارید تا من نیز در عوض همین کار را بکنم. من اگر از مورد اولی مطمئن بودم، برای خیر مردم هم که شده مورد دوم را با خوشرویی میپذیرفتم.
- من فقط میتوانم قول یکی را به شما بدهم اما دیگری را نه!
غرولند کرد، برگشت و با دقت و پلک زنان از اتاق بیرون رفت. و این بود ملاقات خارالعاده ی من با پروفسور موریارتی.

مترجم: Milad
برگرفته شده از داستان آخرین مسئله نوشته ی سر آرتور کانن دویل



»
مرتبط با : کتاب

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Luna سه شنبه 11 اسفند 1394 12:11 ب.ظ
اون قسمت آخر محشششششر بود!!
عالی ممنون!
Milad پاسخ داد:
خواهش میکنم
anonymous دوشنبه 10 اسفند 1394 10:26 ب.ظ
بسیار جالب بود. ایکاش بقیه ی داستانو هم ترجمه میکردی
Milad پاسخ داد:
اگه وقت داشتم حتما این کارو میکردم


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

 

 




شارژ ایرانسل

فال حافظ

جلوگیری از کپی کردن مطالب